|
عشق یعنی تشنگی یعنی عطش با دلی پر درد گفتن ا لــعطش
عشق یعنی کربلا یعنی حسین اکبر و عباس و اصغر نور عـین
عشق یعنی نینوا و شور و شین عشــق اکـبر عشق بابا بود و بس
هر سال ماه محرم که میرسد ، پرچم های سبز و سیاه از در خانه ها سر
بیرون می کنند مردم لباس سیاه می پوشند ، به نشانه ی اندوه و غم بودن
و غم داشتن .در و دیوار شهر پارچه های سیاه بر تن می کنند و همه جا
را با نام حســین ( علیه السلام ) مـزین می کنند .مادران اشکی را که بر
صورتهایشان جاری می شود ، با گوشه ی چادرهایشان پاک می کنند و
می گویند ( یا حسین ) . . . و پدران دست بالا می برند، بر سینه می زنند
و می گویند ( حسین جان ) . . . وقــتی از داستان حسین ( علیه السلام )
![]()
پرسیدم ، ابر گفت :
* اشک چشمانم تمامی ندارد *
دریا گفت :
* می نالم و فریاد می کشم *
افتاب گفت :
* اتش گرفته ام و می سوزم *
![]()
یک بار سر در میان کتابها بردم و هر جا در داستانی از حسین اثری دیدم
، خواندم و خواندم .هر جا به نام او می رسیدم ، صفحه یکـتاب از قـطرات
اشک موج می زد . . .نمی دانـم کتاب گریـه مــی کرد یا من . امــا در میان
کتاب ، تنها سخن از او نبود . مــن نام دشـمن پادشاه شهامـت و ایـثار را هم
می دیدم ، نام یزید ، نام نامردی که هوسباز بود و خوشگـذران .دلـی داشت
از صخره سخت تر و از تاریکی شب سیاه تر . صدای نیایـش حسیــن را از
کوچه های مکه ، خانه های کوچک و گلین ، اسمان و شب و ســتاره هــای
مکه هنوز هم به خاطر دارند . . .